دستم را بريدم
دستمو بريييييييييييييدمممممممممممممممممم

سلام
ديروز روز خوبي نبود چون برام اتفاق خوبي نيوفتاد .
خيلي مريض شدم سرما خورده بودم .
البته از ماماني گرفتم . چون اول اون مريض شد.
ديشب وقتي داشتم با مامان ناهيد سر نخوابيدنم چونه ميزدم
دستم را محكم گرفتم به ميز وسط حال كه شيشه داشت و بعد شيشه افتاد و شكست دست منهم گرفت به شيشه و بين انگشت شصت و اشاره دست راستم را بريد.
ماماني هم همش نازم ميكرد و نمي گذاشت نگاه كنم و بهم دلداري مي داد . ولي قيافه ماماني هم ديدني بود چون حالش از من بدتر بود . تا ساعت 11 بيمارستان بوديم. بعد آمديم خانه و بابايي خيلي عصباني شده بود و همش داشت ميگفت من گفتم يك روزي اين شيشه مشكنه و بالاخره شكست فكر كنم يه 20 باري اين جمله را تكرار كرد.
منهم خودم را لوس كرده بودم و دستم همش بالا بود . بعد با اصرار مامان ناهيد شربتي را كه دكتر تاكيد كرده بود بخورم را خوردم و با يه شيشه شير گرم همراه مامان ناهيد رفتم و خوابيدم . ماماني هم تا صبح چند بار بيدار مي شد و پيشانيم را چك مي كرد ببينه تب دارم يا نه . صبح هم من را گذاشت خانه مامان جون و خودش رفت سركار
ولي چند بار بهم زنگ زد و حالم را پرسيد . ماماني بهم قول داده از سركار برگشت برام يه جايزه بگيره و منهم بهش قول دادم كه شيطوني نكنم.
.gif)




دستم را بريدم 

